تبلیغات
همه چیز بدونید - مطالب شخصی
 
همه چیز بدونید
                                                        
درباره وبلاگ

هر روز بهتر از دیروز ، شعار نیست حقیقت است

مدیر وبلاگ : مهدی حیدری
نظرسنجی
در کدام قسمت هستید؟؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
************* ************* *************
چهارشنبه 14 فروردین 1392 :: نویسنده : مهدی حیدری

 

 

 





نوع مطلب : عمومی، مطالب جالب و خواندنی، آیا میدانید؟، ایران، عکس، شخصی، دین و مذهب، 
برچسب ها : مشهد،
لینک های مرتبط :




سه شنبه 28 شهریور 1391 :: نویسنده : دارابی

باز آمد بوی ماه مدرسه        بوی بازی های راه مدرسه

بوی ماه مهر، ماه مهربان        بوی خورشید پگاه مدرسه  

 

آخی یادش بخیر چه روزایی داشتیم .25 سال پیش  در چنین روزی اول صبح مامانی گلم  بعد از پوشاندن لباسهای اتوکرده  و پرکردن کیفم از خوراکیهای  خوشمزه دستان پرمهرش را دور دستانم نمود و با هم راهی مدرسه بنت الهدی شدیم . برام همه چیز مدرسه تازگی داشت به مرور زمان عادت کردم به آن محیط . از معلم خوبم خاطرات زیادی در ذهنم نیست ولی تعویض مداد مشکی و قرمز هنگام نوشتن کلمات – پاک کردن های ممتد – تراشیدن مدادهای رنگی طوریکه تا آخر سال مادرم باید چند سری برام می خرید – خرید از بوفه ی مدرسه- بابای نه چندان مهربون مدرسه  سرودهای صبحگاهی و .... همه و همه یادآور خاطرات بچگی من هستند یادآور اینکه تازه فهمیدم احساس مسئولیت چیست و هر کسی وظیفه ای بر دوش دارد .  چه دوران شیرینی بود حیف که زود سپری شد.  به راستی یاد باد آن روزگاران یاد باد. 

  

در اینجا این روز رو به تمامی کلاس اولیها و کلا بچه های مدرسه رو تبریک میگم و آرزوی موفقیت برای تک تک این عزیزان رو دارم.  







نوع مطلب : عمومی، مطالب جالب و خواندنی، آیا میدانید؟، ایران، عکس، شخصی، 
برچسب ها : ایران، مدرسه، شروع مدارس،
لینک های مرتبط :




بنده ی خدایی که چند سال در لندن زندگی می کرد به من تعریف می کرد و میگفت : یک روز سوار تاکسی شدم و کرایه ام را پرداختم ؛ راننده تاکسی بقیه پول را بر می گرداند ولی 20 سنت اضافه تر .  چند دقیقه ای با وجدانم بحثم شد که این بیست سنت رو بدم یا ندم چون وضع مالیم خیلی بد بود . و در آخر وجدانم پیروز شد و من بیست سنت را برگرداندم یه نیم ساعتی گذشت که به مقصد رسیدم ،وقتی خواستم پیاده شوم راننده تاکسی گفت صبر کنید من از شما ممنونم ، کنجکاو شدم و پرسیدم برای چی ؟  گفت می خواستم فردا بی آیم مسجد و آنجا مسلمان شوم اما دو دل بودم وقتی دیدم شما مسافر من هستید خواستم شما را امتحان کنم با خودم شرط کردم که اگر شما بقیه ی پول را برگرداندید حتما مسلمان شوم .

اما باید توجه داشت که تمام اسلام این ماجرا نیست ،بلکه هدف ما مسلمان ها از زندگی رسیدن به کمال است پس مراقب اعمال خود باشیم که شاید داریم مشخصات دین خود را تبلیغ می کنیم





نوع مطلب : عمومی، مطالب جالب و خواندنی، آیا میدانید؟، دین و مذهب، شخصی، 
برچسب ها : لندن، دین، دین اسلام، امتحان، و ...،
لینک های مرتبط :




شنبه 4 شهریور 1391 :: نویسنده : مهدی حیدری


http://s3.amazonaws.com/readers/2010/07/31/god-help-me_1.jpg


گفتم: خسته‌ام

گفت: "لاتقنطوا من رحمة الله" از رحمت خدا ناامید نشید (زمر/53)

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!
گفت: "فاذکرونی اذکرکم" منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152)

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفت: "و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا" تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63)

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟
گفت: "واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله" کارهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109)


 



ادامه مطلب


نوع مطلب : عمومی، مطالب جالب و خواندنی، آیا میدانید؟، متفرقه، عکس، شخصی، دین و مذهب، 
برچسب ها : من، خدا، قرآن،
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 1 شهریور 1391 :: نویسنده : مهدی حیدری

ف. ی. ل. ت .ر شکنم از خجالت روش نمیشه تو چشام نگاه کنه...

بیچاره فکر میکنه تقصیر اونه که سایت ها باز نمیشه !!





نوع مطلب : شخصی، عمومی، مطالب جالب و خواندنی، آیا میدانید؟، متفرقه، ایران، رایانه، اینترنت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 1 شهریور 1391 :: نویسنده : مهدی حیدری
دوستم تعریف میکرد و می گفت:
 
یه بار با یه بنده خدایی دعوام شد در حد بزن بزن!!!
بعد یهو دیدم وسط دعوا نشست شروع کرد خندیدن گفتم واسه چی میخندی؟؟
گفت چرا وقتی مشت میزنی مثل این فیلم هندیا صداشم در میاری؟؟؟
مناون




نوع مطلب : شخصی، عمومی، مطالب جالب و خواندنی، آیا میدانید؟، متفرقه، ایران، جک و خنده، 
برچسب ها : دعوا، ایران، بزن بکش آخ مرد، خنده، فیلم هندی،
لینک های مرتبط :




دوشنبه 30 مرداد 1391 :: نویسنده : مهدی حیدری

یك داستان عجیب لطفا آن را تا انتها بخوانید

اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»

مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»

این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم. اگر تنها راهی كه من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :*« من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم و عمر خودم را وقف كاری كه از من خواسته بودید كردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبریك می گوییم . پاسخ های تو كاملا صحیح است . اكنون تو یك راهب هستی . ما اكنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كلید این در را به من بدهید؟»

راهب ها كلید را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبی یك در سنگی بود . مرد درخواست كرد تا كلید در سنگی را هم به او بدهند.

راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كلید كرد .

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت.

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این كلید آخرین در است » . مرد كه از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز كرد. دستگیره را چرخاند و در را باز كرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود.

.

.

.
ادامه داستان در ادامه مطلب



ادامه مطلب


نوع مطلب : شخصی، عمومی، مطالب جالب و خواندنی، آیا میدانید؟، متفرقه، داستان های باور نکردنی، 
برچسب ها : داستان عجیب، راهب، شوخی، ماشین،
لینک های مرتبط :




شنبه 28 مرداد 1391 :: نویسنده : مهدی حیدری

از مترسکی سوال کردم:آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای ؟

 پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذت به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم!
اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!
گفت : تو اشتباه می کنی!
زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!





نوع مطلب : شخصی، عمومی، مطالب جالب و خواندنی، آیا میدانید؟، متفرقه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 28 مرداد 1391 :: نویسنده : مهدی حیدری


                                         

کم کم غـــروب مـــــاه خـــدا دیــده مـــی شود   

صـــد حــیف از ایــن بساط که برچیده می شود

در ایـن بــــهار رحـــمت و غــفران و مـــغفـــرت

خوشبخت آنکسی است که بخشیده می شود

"  عید سعید فطر بر عموم مسلمانان مبارک باد. " 






نوع مطلب : شخصی، عمومی، مطالب جالب و خواندنی، آیا میدانید؟، متفرقه، ایران، عکس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




عصر یک جمعهء دلگیر،دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟

چرا آب به گلدان نرسیده است؟

چرا لحظه ی باران نرسیده است؟

و چرا هیچ کسی در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است،به ایمان نرسیده است و

غم عشق به پایان نرسیده است.؟!

بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد:که هنوزم که هنوز است، چرا یوسف گمگشته

به کنعان نرسیده است؟

 



ادامه مطلب


نوع مطلب : شخصی، عمومی، متفرقه، آیا میدانید؟، مطالب جالب و خواندنی، اشعار، عکس، دین و مذهب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




دوشنبه 19 تیر 1391 :: نویسنده : مهدی حیدری
چهارشنبه 18 شهریور 1388 :: نویسنده : مهدی حیدری